تبلیغات
love volley
قالب وبلاگ

love volley
 
بچه ها من نتونستم دیروز برم ورزشگاه اما معصومه جون(   http://justforvolley10.mihanblog.com )رفته بود بعد تمام اتفاقاتی رو که افتاده بوده رو گفته منم با اجازش براتون میزارم                                                                               سلام.خوبید؟

تبریك میگم.واقعا بازی قشنگی بود...و البته برد شیرینی بود...

خب حالا میریم سراغ تعریف همه ی اتفاقات:

اولا اینكه بگم زیاد حوصله ندارم ولی واسه اینكه مطلب جالب بشه واستون با حوصله مینویسم...

خب من ساعت 3 بود و هنوز در خانه مشغول اتو كردن مانتوم بودم.كه ناگهان mahsa7 زنگید گفت كجایی معصومه سالن داره كم كم پر میشه.زود بیا.منم سریع حاضر شدم كه بریم...قرار بود دختر عمومم از یه جایی به ما ملحق بشه با هم بریم.اونم سوار كردیم و خیلی زود رسیدیم ورزشگاه.چون اصلا ترافیك نبود...

ولی وقتی رسیدیم دیدیم ای داد بیداد...رامون نمیدن...میگن ظرفیت پر شه..فقط زنا رو راه نمیدادن..

بابام رفت تو ورزشگاه زنگ زد گفت دروغ میگن ورزشگاه پر نیست.كلی جا داره...خلاصه اینكه ما كلی جلوی در ورزشگاه علاف و البته له شدیم از بس كه جمعیت زیاد بود...كلی شعار دادیم...مثلا اینا:

+درو وا كن عزیزم میخوام بیام به دیدنت...

+اگه این در وا نشه اینجا قیامت میشه...

+برادر درو وا كن...برادر درو وا كن...

+سرباز تیكه پاره...سر كچلت میخاره؟...

+كلی هم شعار ایران ایران دادیم...

خلاصه بعد از كلی داد زدن درو وا كردن.وای بچه ها باورتون نمیشه...یعنی داشتم خفه میشدم.زیارت امام رضا بری انقد شلوغ نیست...ولی وقتی رفتیم تو سریع با دختر عموم رفتیم پایین یه جای توپ تقریبا نزدیك زمین نشستیم...پیدا كردن بچه ها خیلی سخت بود تو اون جمعیت...اصلا نتونستیم همو پیدا كنیم......نه مهسا رو دیدم نه سوگل...

جونم براتون بگه از همون اول(هنوز هیچكی نیومده بود تو زمین)كلی تشویق كردیم..كلی شعر خوندیم..كلی موج مكزیكی رفتیم...با پسرا همكاری میكردیم...ما دقیقا بغل دوربین شبكه سه نشسته بودیم...علی رضوانی و انوشیروان آریا منش هم ملاقات كردیم...

گذشت تا تیم ژاپن وارد زمین شد...بخدا سالن داشت میرفت هوا...انقد كه هوووووووو كشیدیم و دستامونو لرزوندیم...اومدن گرم كردن...بعد من بلند داد زدم شیمیزو  متنفرم...همه برگشتن نگام كردن خندیدن...

بعد تیم خودمون وارد شد....جیغ و هووووووووووووورا یه طرف دست زدن و فریاد ایران ایران یه طرف...خودشون هنگ كردن وقتی مارو دیدن...

وای بچه ها وقتی امیرو دیدم....هیچی بیخیال یه پست رمز دار میذارم بعد بهتون میگم چی شد...

چه نرمشایی میكردن.امیر الكلنگ میرفت با خودش...خیلی باحال بود تمریناشون.بعدم تمرین با توپ شروع شد...بچه ها با اینكه تمرین بود ولی هركی ضربه میزد میپریدیم هوا جیغ میزدیم تشویق میكردیم..اولین نفر محمد بود...بعد كاپی...بعد امیر....بعد آرش...خودمو كشتم واسشون...بخدا صدام دیگه در نمیاد.غافل از اینكه نمیدونستم امیرقرار نیست حتی برای یه ثانیه بازی كنه...حتی ست آخر وسطاش گریم گرفت...این همه راهو رفتم واسه دیدن بازیش اونوقت...

حالا بیخیال...بازی شروع شد و ما هم از جون مایه گذاشتیم خدایی...سر هر امتیاز كلی جیغ میزدیم...میپریدیدم هوا.پرچما رو تند تند تكون میدادیم...خیلی منظره ی قشنگی بود بچه ها...مخصوصا موج مكزیكی...صدای مردا كلفت بود به ما كه میرسید صدا نازك میشد...

بچه ها ست اول زمین ایران دقیقا روبروی ما بود و امیر هم دقیقا روبروی من تو ذخیره ها...حال عجیبی داشتم.باورم نمیشد خودشه كه روبروم و البته پشت به من وایساده...

ست دوم زمینا عوض شد ایران رفت اونور...بچه ها ست دوم خیلی حال داد...همش ما امتیاز میگرفتیم...

ست سوم واقعا بهم سخت گذشت.چون هم عقب بودیم و هم دیدم نه انگار این ولاسكو قرار نیست تعویض كنه...ولی هرجوری بود خودمو قانع كردم كه الان باید برای كشورم تشویق كنم و ناراحتی رو بذارم برای بعد...عقب بودیم و لحظات حساس...ولی آخرش واقعا بهمون چسبید...ما همه رفته بودیم رو صندلی هامون و میپریدیم بالا پایین و شعر "ذره ی خاك وطنم من" رو میخوندیم...صدامون تو ورزشگاه خیلی قشنگ شده بود.ولی بعد كه برگشتم خونه بازی رو دیدم(مامانم ضبط كرده بود)دیدم آهنگ گذاشته بودن واسه همین شعر ما معلوم نشد...

دیگه كم كم ورزشگاه رو خالی كردیم...اومدیم بیرون بازم همه ایران ایران میخوندیم...منتظر بازیكنا وایسادیم ولی نیومدن...رفتم از یه سربازه پرسیم آقا بازیكنا از كدوم در میان؟گفت از همین در...ولی آخر وقت ..هروقت اینجا خلوت شه..ما هم دیگه نا امید داشتیم میرفتیم كه یهو دیدیم ا...اینكه محمده...از در اصلی اومد بیرون...دورش كلی آدم جمع شده بودن و اكثرا دختر...منو میدیدی عین برق و باد دوییدم برم همه رو ببینم.دیدم مهدوی و شهرام و سعید رفتن تو اتوبوس...بچه ها محمد دقیقا از جلوی پام رد شد حتی یه نگاه هم بهم انداخت ولی من كه انگار شوكه شده بودم لال شده بود...بعد نسترن(دختر عموم)گفت خب زود باش امضا بگیر دیگه..تازه یادم افتاد ولی تا دفترمو در بیارم محمد رفت تو اتوبوس...

بعد از یه پسره پرسیدم تا حالا كیا اومدن بیرون...با لهجه ی كاشونی گفت موسوی و مهدوی و محمودی و معروف..بعد گفتم غفور نیومده؟گفت تو با همشهری من چی كار داری؟

حالا مگه ول میكنه.هر جا میرفتم میومد دنبالم.آخر عصبانی شدم گفتم گم میشی یا به بابام بگم بیاد...ههه...ترسید رفت...

ولی با حرفش جون گرفتم..گفتم پس الان امیر میاد..رفتم دقیقا جلوی در..جایی كه هیچكس اونجا نبود...ناگهان یكی وارد شد..حدس بزنید كی بود؟...شیمیزو...خیلی ازش خوشم میاد...منو دید خندید.میخواستم بگم هه هه خنده داره؟بعد تصمیم گرفتم منم سركارش بذارم..خندیدم گفتم ازت متفرم.چون با خنده بهش اینو گفتم فك كرد چی گفتم حالا...گفت thanx...خندم گرفته بود...بعد اونم رفت تازه یادم افتاد كاش ازش امضا میگرفتم...هر چقد منتظر وایسادم امیر نیومد...

دیگه بابام گفت بیا بریم...چون اتوبوسم حركت كرد و رفت..و من با كوله باری پر از حسرت یك ثانیه دیدنش رفتم تو ماشین.بعد ساحل زنگ زد گفت معصومه كجایی؟من جلوی در پاركینگم بیا ببینمت...بالاخره همو پیدا كردیم و همدیگرو بغل كردیم..خیلی خوشحال شدم كه ساحل آجی خوبمو دیدم...یه ذره با هم حرف زدیم و گفتیم اگه شد یكشنبه هم بیایم...بیرون ورزشگاه غلغله بود...همه پرچما رو گرفته بودن از ماشینا بیرون و بوق میزدن.بابامم كه دید حال ندارم اونم شروع كرد به بوق زدن...نسترنم كلا از پنجره آویزون شد...

یه ذره كه رفتیم پریناز دوستم كه اونجا با هم بودیم زنگ زد گفت معصومه امیرو دیدم...(آخه اون هنوز ورزشگاه بود)...داشتم از حال میرفتم..گفتم كجا بود؟گفت همونجا كه اول وایساده بودیم...تا تو رفتی اومد...براش دست تكون دادم اونم خندید دست تكون داد..هییییییییییییی روزگار...

خب دیگه سعی كردم همه چی رو بگم...دوباره تبریك...شاید من یكشنبه هم برم...البته این سری با عموم...

آهان اینو یادم رفت بگم...نادی رو هم دیدم...دقیقا جلوی اتوبوس بود و مثل همیشه با مردم با خوشرویی رفتار میكرد...گفتم سلام كاپی..تبریك میگم..گفت سلام...كاپی؟..خندیدم گفتم منظورم كاپیتانه...خندید گفت ممنون..مرسی كه اومدید..عرشیا هم اول بغلش بود بعد گذاشتش پایین..


[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ parisa ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام من پریسا هستم و حدودا 14 سالمه وعاشق والیبالم و بازیکنان محبوبم هم سعید و کاپیتان هستن..!ا
ضمنن هر عکس یا فیلمی که خواستین رو میتونین بهم بگین تا براتون بذارم...
امیدوارم اینجا لحظات خوبی داشته باشید...
فقط لطفا نظر یادتون نره......!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب