تبلیغات
love volley
قالب وبلاگ

love volley
 

·         وای بچه ها جاتون خالی حدس بزنین دیروز کی رو دیدیم امیر ....

·         حالا بذارین از اول براتون تعریف کنم:

·         من و 3 تا از دوستای دیگم  قرار بود بریم ورزشگاه تمرینشون ببینیم البته میدونستیم که اجازه ورود بهمون نمیدن اما گفتیم بذار اخر سر میریم که وقتی خواستن بیان بیرون باشون عکس بگیریم خلاصه اون 3 تا دوستام گفتن نمیتونیم بیایم...!!!

·         یعنی وقتی گفتن نمیایم داشتم منفجر میشدم چون میترسیدم مامانم بگه ولش من ما هم نریم اما مامانم گفت اشکالی نداره میریم....!!!

واقعا وقتی شنیدم میریم داشتم از خوشحالی بال در میاوردم خلاصه اماده شدیم و رفتیم طرف ورزشکاه اول که تو کوچه رسیدیم انقدر استرس گرفته بودم که به مامانم قسم میدادم ترو خدا بیا برگردیم .....!!

اما مامانم اصلا بهم اهمیتی ندادو بلاخره رسیدیم پشت در ورزشگاه بعد مامانم از یه اقاهه که داشت سوار ماشینش میشد پرسید:ببخشین الان تمرین باریج اسانس ؟گفت اره اما مسابقه دوستانه دارن...من گفتم کی تموم میشه گفت تا 1 ساعت دیگه....!>!>>! اون لحظه یه دیقیقه فکر کردم امکان داره شهرداری یا کاله اومده باشه اما یه حسی بهم میگفت نه! اتفاقا هم درست میگفت..

اما بلاخره در حالی که دست و پام میلرزید رفتیم داخل ورزشگاه  بعد مامانم به یه پسرا که اونجا بود گفت میشه  مسئول سالن رو صدا کنید..!

یه اقای مسن و خوش برخورد  اومد بیرون  گفتم با چه تیمی بازی دارن گفت با تیم قم ....بهش گفتم میشه بریم داخل گفت متاسفم ورود خانوم ها ممنوع...!!!!!مامانم بهش گفت:دختر من اومده با اقای غفور عکس بگیره و از این حرفا ...بعد اقاهه یه نگاه کرد گفت امیر تو ذخیرس بازی تا 10 دقیقه دیگه تموم میشه بهش میگم بیاد...

بعد من و مامانم یه کم بیخودی  بیرون سالن قدم زدیدم تا  اینکه اون اقا گفت خانوم اقای غفور...بچه ها باورتون نمیشه اون لحظه برام عین لحظه ی اهسته ی تو فیلما بود و ناگهان امیر اومد بیرون...

مامانم اصلا  انگار نه انگار که من رو اورده خودش رفت جلو و گفت که سلام اقای غفور و خسته نباشین بعد من سلام نکرده  بهش گفتم بردید یا باختید گفت بردیم بابا تیم خیلی قوی نبود تا رفتم بگم چند چند مامانم زد تو حالم و گفت:ماشالله میگن اسمون خراشا بیراه  نمیگن..!! منو میگین غش کردم از خنده...خود امیرم سرش انداخت پایین میخندید خیلی باحال بود...

باورتون نمیشه اصلا مامانم نمیذاشت من یکم بحرفم ..دوباره خودش باهاش حرفید:اقای غفور ما از خونه اومدیم اینجا دخترم میخواد از شما امضا بگیره بعد اونجا رو دیوار کوتاه قسمت فضای سبز ورزشگاه نشست بعد امیر گفت:معذرت میخوام که با شرت اومدم بیرون تا رفتم بگم اختیار دارید مامانم گفت خواهش میکنم ما مزاحم شما شدیم امیرم گفت اختیار دارید ...

بعد دفترچم در اوردم که ازش امضا بگیرم مامانم گفت اسم دخترم پریساس  زیر امضاتون یه چیزی با اسم براش بنویسین بعد اون 3 تا دوستمم گفته بودن که براشون امضا بگیرم بهش گفتم یه 2 .  3 تایی باید امضا بدین گفت چه اشکالی داره و نشست و دفترچه رو  گرفت و  امضا کرد فقط اسم یکی از دوستام مشکات البته با (ت گرد) بیچاره بلد نبود اولم براش گفتم که چه جوری نوشته میشه اما خودمم از حالتی که نگام کرد فهمیدم که حالیش نشده...اصلا نمی فهمید اخر سر مامانم بش گفت شما یه (ه) بذار  بالاشم 2 تا نقطه و بلاخره موفق شد....!!!

خیلی خجالت کشیدم که برا 4 نفر میخواستم امضا بگیرم بعد مامانم گفت اون دوستت چی؟ گفتم ولش  کن نمیخواد امیر نگام کرد گفت چی کار کنم؟گفتم خب گناه داره  برا اونم امضا  کنین بعد بهم گفت به این میگن روحیه پهلوانی.....!!!!!

این دفعه دیگه نذاشتم مامانم بگه عکس بگیر با دخترم و خودم زودتر گفتم میشه اقای غفور یه عکس بگیریم گفت بفرمایید انقدر از من بلند تر بود که نگو...مامانم گفت میشه رو دیوار( کوتاهی که مربوط به فضای سبز ورزشگاه)بشینید اونم گفت اره یه کم قدامون هم تراز بشه بعد هم نشست حالا نمیدونید مامانم چه گیری داده بود که برو نزدیک تر .تو کادر نیستی..!! واقعا داشتم از خجالت میمردم باحال بود که اونم سرش انداخته بود پایین و میخندید....

خلاصه عکس ها رو گرفتیم و خداحافظی کردیم بیرون که اومدم یادم اومد که نپرسیدم تو فیس بوک پیج داره یا نه(البته یه 3.4 تایی امیر غفور تو فیس بوک هست)؟دوباره با عجله  رفتیم داخل یه دفعه ای مامانم داد زد اقای غفور ...گفتم حالا از همونجا میگه تو فیس بوک هستید یا نه اما خدا رو شکر هیچ چی نگفت و رفتیم جلو بعد من ازش پرسیدم تو فیس بوک پیج اصلی دارید یا نه؟اونم گفت فقط یکیه که نوشته مدیر پیج امیر غفور..اون مال مدیرمه.....!!

مامانم بهش گفت اقای نادی و معروف خودشونن اونم گفت نه هیچ کدوم خودشون نیست.!!!!!!!!!!من گفتم اما نادی خودشه ها  اما امیر هیچ چی نگفت بعد گفتم اما فرهاد قائمی که خودشه گفت اره 2 تاس یکیش خودشه منم گفتم اون که برا سرویسش فیگور گرفته اون اره همون!

 

توضیح:خدایی خیلی برخوردش خوب بود ...راستی برا سربازی هم که کچل کرده بود موهاش در اومده یعنی عین فرهاد شده بود...!! عکس های خودم و امیر رو هم ایشالله فردا میذارم...!

 

  
این هم از عکس من و امیر البته خودم رو کات کردم...




راستی بلد نبودم که عکس رو یه جوری بذارم که واضح باشه برا همینخودتون دیگه راست کیلیک کنین ...!! فقط از مائده جون هم تشکر میکنم چون برا اپلود عکس ها کمکم کرد

نظر یادتون نره....!>!



[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ parisa ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلام من پریسا هستم و حدودا 14 سالمه وعاشق والیبالم و بازیکنان محبوبم هم سعید و کاپیتان هستن..!ا
ضمنن هر عکس یا فیلمی که خواستین رو میتونین بهم بگین تا براتون بذارم...
امیدوارم اینجا لحظات خوبی داشته باشید...
فقط لطفا نظر یادتون نره......!!
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب